تبلیغات در سایت 09196235053 پرشین سرویس

متن تاریخى مى‏گوید: «چون مأمون، بعد از شهادت امام رضا علیه السلام، مورد طعن و اتهام مردم قرار گرفت، خواست خود را از آن اتهام تبرئه کند. پس زمانى که از خراسان به بغداد آمد به امام جواد علیه السلام نامه نوشت و تقاضا کرد آن حضرت با احترام و اکرام به بغداد بیاید. پس هنگامى که امام به بغداد آمد، اتّفاقاً! مأمون قبل از دیدار امام براى شکار بیرون رفت. در راه بازگشت به شهر …»(۲)

این رویداد، یک سال بعد از شهادت امام رضا علیه السلام بوده است،(۳) در ادامه متن (که از ابن شهر آشوب است) مى‏خوانیم: «در راه بازگشت به شهر، گذار او بر ابن الرّضا(۴) «امام جواد علیه‎السلام» افتاد که در میان کودکان بود، تمامى کودکان از سر راه گریختند جز او. مأمون گفت او را نزد من بیاورید.

پس به او گفت: چرا تو مانند کودکان دیگر فرار نکردى؟

امام: نه گناهى داشتم تا از ترس آن بگریزم، و نه راه تنگ بود تا براى تو راه بگشایم. از هر جا مى‏خواهى عبور کن.

مأمون: تو چه کسى باشى؟

امام: من محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب (علیهم السلام) هستم.

مأمون: از علوم چه مى‏دانى؟

امام: اخبار آسمان‏ها را از من بپرس.

مأمون در این هنگام، در حالى که یک بازِ ابلق «سفید و سیاه» براى شکار در دست داشت از امام جدا شد و رفت. چون از امام دور شد، باز، به جنبش افتاد، مأمون به این سوى و آن سوى نگریست، شکارى ندید، ولى باز همچنان درصدد درآمدن از دست او بود، پس مأمون آن را رها ساخت. باز به طرف آسمان پرید تا آن که ساعتى از دیدگان پنهان شد و سپس در حالى که مارى شکار کرده بود بازگشت، مأمون آن مار را در جعبه مخصوص قرار داد، و رو به اطرافیانش گفت: امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است.(۵)

سپس بازگشت و ابن الرّضا (علیه السلام) را در میان کودکان دید، به او گفت: از اخبار آسمان‏ها چه مى‏دانى؟

امام فرمود: پدرم از پدرانش از پیغمبر (صلّى الله علیه و آله) و او از جبرئیل و جبرئیل از خداى جهانیان، مرا حدیث کرد که بین آسمان و فضا، دریائى است خروشان با امواج متلاطم، در آن دریا مارهایى هست که شکمشان سبز رنگ و پشتشان، خالدار است. پادشاهان با بازهاى ابلق آنها را شکار مى‏کنند و علما را بدان مى‏آزمایند.

 

 

مأمون گفت: «راست گفتى تو و پدرت و جدّت و خدایت راست گفتند. پس او را بر مرکب سوار کرد و با خود برد، سپس ام الفضل را به ازدواج او درآورد.» در جاى دیگر قسمت آخر ماجرا بدین صورت آمده است: «… با آن مارها فرزندان خانواده محمد مصطفى (صلّى الله علیه و آله) آزمایش مى‏شوند. پس مأمون شگفت زده شد و مدتی طولانی به او نگریست و تصمیم گرفت دخترش ام‏الفضل را به او تزویج کند.»(۶) با عبارات دیگرى نیز این نقل آمده است.

 

 

نقد و بررسى این رویداد

در اینجا به امورى چند اشاره مى‏کنیم:

الف: بنابر آنچه از ماجرا برمى‏آید، هنگامى که مأمون از امام پرسید: «تو چه کسى هستی؟» تجاهل کرده و خود را به نادانى زده نه این که واقعاً امام را نمى‏شناخته است، زیرا امام جواد علیه‎السلام دو سال جلوتر یعنى در سال ۲۰۲ ه.ق، براى دیدن پدر به خراسان رفته بود.

در تاریخ بیهقی گفته است: «او از کناره دریا، از راه طبس راه می‎پیمود، زیرا در آن موقع راه «قومس»(۷) مورد استفاده نبود و بعدها معبر گشت، پس، از ناحیه بیهق آمده، در قریه «ششتمد»(۸) توقف نمود و از آنجا به دیدار پدرش على بن موسى الرضا علیه السّلام رفت. به سال ۲۰۲ ه.ق» . (۹)

بعید است که در آن موقع مأمون آن حضرت را ندیده باشد در حالى که پدرش ولى‎عهد او بود و دخترش را براى خود آن جناب عقد یا نامزد کرده بود.

ب: در این روایت، که در آن آمده است: کودکان بازى مى‏کردند و او با آنها ایستاده بود تا این که مأمون بر آنان گذشت… اشاره شده بود که امام جواد (علیه الصلاة و السّلام) در آن هنگام با کودکان بازى مى‏کرده است. و پذیرفتن چنین مطلبى ممکن نیست زیرا بازى کردن در شأن امام نبوده است و بعضى، در نقد این روایت استناد کرده‏اند به این که امام تا زمانى که مأمون از او بخواهد به بغداد بیاید، در مدینه بوده است.(۱۰) (بنابراین نمى‏تواند این ماجرا صحیح باشد).

در مورد اوّل باید گفت: این که امام در جایى که چند کودک هم در آنجا بوده ایستاده باشد به معناى این نیست که او با آن کودکان بازى مى‏کرده است، وگرنه روایت به بازى کردن او تصریح مى‏کرد و به این جمله که: با کودکان بود، بسنده نمى‏کرد. حتى این که امام عمداً با کودکان و در جمع آنان باشد هم در متن روایت نیست. پس شاید امام مقابل منزل خود ایستاده بوده و اتفاقاً کودکان هم در آنجا بوده‏اند.

بلکه بعید نیست که امام در میان آنان رفته تا مناسب با استعداد و فهم کودکانه‏شان آنان را تعلیم و ارشاد کند و مفاهیم انسانى را به آنان بیاموزد. ما در زندگى خود نیز نمونه‏هاى بسیارى از آموزش کودکان را مى‏بینیم، که با افق استعداد و فهم آنان مناسب است.

به هر حال، یقیناً، بودن امام با کودکان، براى بازى کردن نبوده است. روایت على بن حسان واسطى که چند وسیله مخصوص سرگرمى کودکان را از مدینه با خود به بغداد برده بود تا به امام اهداء کند، شاهد بر این مطلب است. او مى‏گوید:

«بر او وارد شدم و سلام کردم، با چهره‏اى حاکى از ناخوشایندى جواب سلام داد و دستور نشستن نداد. به او نزدیک شدم و آن وسائل را بیرون آورده پیش رویش نهادم پس نگاهى خشم آلود به من کرد و آنها را به این سو و آن سو پرتاب کرد، سپس گفت: «خداوند مرا براى اینها نیافریده است، مرا چه به بازى کردن؟!»

پس از او طلب بخشودگى کردم، و او از من درگذشت، و از محضرش بیرون شدم. (۱۱)

همچنین، امام صادق علیه السلام در پاسخ صفوان جمّال که درباره صاحب امر ولایت و امامت سؤال نموده بود، فرمود: «صاحب و متولّى این امر به لهو و لعب نمى‏پردازد.»(۱۲)

در مورد آن سخنى که در نقد روایت، برخى استناد کرده بودند به این که امام در مدینه بود که مأمون او را به بغداد دعوت کرد، باید گفت: این که مأمون آن حضرت را به بغداد فرا خواند به این معنى نیست که در روز اول ورود امام به بغداد، آن حضرت را دیدار کرده است بلکه بسیار مى‏شد که خلیفه کسانى را به بغداد فرا مى‏خواند و بعد از گذشت چندین شب و روز و بسا چند ماه و حتى چند سال، فرصت ملاقات با خلیفه دست نمى‏داد.(۱۳) علاوه بر این، در متنى که آورده شد تصریح شده است که قبل از آن که مأمون امام را دیدار کند، براى شکار از شهر خارج شده بوده است.

مؤیّد سخن ما، این است که بدانیم که یکى از اهداف مهم مأمون از آوردن امام جواد علیه السلام به مدینه این بوده است که امام در نزدیکى او باشد تا بتواند به وسیله جاسوسان و مأموران مراقبت،(۱۴) تمامى حرکات و روابط امام را که براى مأمون حساسیّت برانگیز است، تحت اشراف و نظر داشته باشد. روشى که پیشتر، مأمون در قبال امام رضا علیه السلام اتّخاذ کرد، مؤیّد داشتن این هدف مى‏باشد. مگر نه این که این مأمون، همان مرد عجیبى است که به مراقبت و نظارت بر تمامى حرکات دشمنانش و هر کسى که احتمال دشمنى‏اش در آینده مى‏رفت، اهتمامى ویژه داشت .

ج: با بررسى این رویداد مى‏بینیم این واقعه چه در مورد موضع امام جواد علیه السلام و چه در مورد موضع خلیفه، مأمون، متضمّن اشارات مهمّ متعدد مى‏باشد. ما از آن جمله، به اشاره به چند موضوع بسنده مى‏کنیم:

خلیفه، که از اولین و ساده‏ترین ویژگى‏هایش این بود که همواره ابّهت و جلال فرمانروایى خود را حفظ کند، نمى‏بایست براى یک امر عادى، پیش پا افتاده و ناچیز، آن هم با آن سرعت، از شکار باز گردد، به خصوص که این کودک با همسالان خود (که در نقل مذکور به آنها اشاره شده) و در جمع آنان بود (و نمى‏توانست مسأله آفرین باشد)!.

بلکه باید مسأله‏اى بزرگ و موضوع مهمّى که با پایه‏هاى حکومت و سرنوشت رژیم او تماس نزدیک دارد، او را به بازگشت از مقصد، به این صورت بى سابقه و هیجانى و با رفتارى همچون رفتار کسى که چشم بندى و جادو شده!! و براى امتحان کردن کودکى که با همسالان خود محشور است!!، واداشته باشد.

این ماجرا اگر نشانه چیزى باشد، نشانه این است که در حقیقت مأمون در پى این بوده است که ادّعاى ائمّه اهل‎بیت علیهم السلام را در مورد عصمت، و علم خاصّى که آن را از طریق پدرانشان، از رسول‏ الله (صلّى الله علیه و آله و سلم)، از خداى سبحان آموخته‏اند، باطل و ناصحیح جلوه بدهد.

او با این که پیش از این، چنین تلاشى را در برابر امام رضا علیه السلام به عمل آورده، تجربه کرده بود و شکست خورده بود، ولى این بار، شاید با دیدن خردسالى امام جواد علیه السلام، بسیار بعید مى‏دانست که آن حضرت – در آن سنین – توانسته باشد علوم و معارفى را که در مقام محاجّه و مناظره لازم است و موجب ظفر و غلبه بر خصم مى‏شود، کسب نموده باشد.

در اینجا یک سؤال به ذهن مى‏رسد و آن این که اگر این کودک خردسال نتواند به پرسشى در مورد یک موضوع غیبى – به تمام معنى کلمه – پاسخ کافى بدهد، مأمون چه عکس العملى از خود نشان مى‏دهد؟

آیا همانطور که در نقل گذشته آمد که گفت: «امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است»، او را مى‏کشد، تا در تمام سرزمین‏هاى اسلامى بین همه مردم منتشر گردد که علت قتل این کودک این بوده است که جرأت یافته، مدّعى علم به چیزى شده است که از جواب صحیح به آن عاجز بوده است، و به این ترتیب وجود چنین علمى را در او و در فرزندانش پس از او و حتى در پدرانش قبل از او، باطل و غیر واقعى نشان بدهد. چرا که هدف اول و آخر او این است که وجود چنین علمى را در آنان تکذیب و انکار نماید، همچنان که در سخنى که خطاب به امام گفت: «راست گفتى، پدر، جدّ و خدایت راست گفتند» تلویحاً به این که امام حقیقتاً داراى علم خاصّى است که براى خود مدّعى است، و آن را از پدرش از جدّش از خدا آموخته است، اقرار و اعتراف نمود.

یا این که او را به قتل نمى‏رساند و آن کلام که گفته بود: «امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است» به طورى ناگهانى بر زبان او رانده شده، و منعکس کننده موضع سیاسى حساب شده و مناسب با آن مرد نیرنگ باز زیرک نیست و تصمیم نهایى او در مورد آن حضرت نمى‏باشد؟

بلکه او را به همان حال تهى از مفهوم امامت و ویژگى‏هاى آن نگه مى‏دارد تا در هر شرایط و احوالى، چون سندى قوى و حجّتى قاطع باشد در برابر هر کسى که بخواهد براى او مدّعى امامت شود. و به این ترتیب کارش پایان پذیرد. و به صورت طبیعى و بدون هیچ زحمت و مشقّتى، پیروان و دوستدارانش پراکنده گردند و جمعیّتشان نابود شود؟

شاید شخص هوشمند و آگاه به نیرنگ‏ها و حیله‏هاى مأمون، بداند مأمون کدام راه را انتخاب خواهد کرد.

در این احوال مى‏بینیم امام در مناسبت‏هاى بسیارى اظهار مى‏داشت که داراى علم امامت است، علمى که از پدرانش علیهم السلام فرا گرفته و آنان از رسول الله (صلّى الله علیه و آله) و او از جبرئیل (علیه السلام) و او از خداى سبحان، فرا گرفته‏اند. از این رو اخبار غیبى بسیار مى‏گفت و بالأخره، شک نیست در این که بعد از آنچه که در اولین دیدار با امام جواد علیه السلام، در داستان شکار باز، بین مأمون و آن حضرت واقع گشت، و مأمون از پاسخ چون صاعقه‏اى که آن حضرت داد، در هم شکست، اهمیت موقعیت در برابرش مجّسم شد و از شدّت هراس و بزرگى کار، یکّه خورد و دانست که ناچار است با کوشش بیشتر و مکر و حیله‏اى شدیدتر، با این مسأله روبرو شود، تا از آینده و سرنوشت حکومت خود و پدرزادگان عباسى خود مطمئن شود.

 

پی‎نوشت‎ها:

۱- باز یا قوش، پرنده‏اى قوى پنجه که پرندگان دیگر را شکار مى‏کند و در قدیم، امرا و سلاطین براى شکار آن را تربیت مى‏کردند.

۲- جلأ العیون، ج ۳، ص ۱۰۶٫

۳- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۹۱ از کشف الغمّه.

۴- عمر آن حضرت در آن هنگام در حدود یازده سال بوده است – بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۹۱٫

۵- در منابع دیگر، این جمله نیامده است.

۶- مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۳۸۹-۳۸۸/ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۵۶ و .۹۲ همچنین این ماجرا با کمى اختلاف در کتاب الامام الجواد – محمد على دخیل، ص ۷۴ به نقل از اخبار الدّول ص ۱۱۶، آمده است، نیز، به کتب زیر مراجعه شود: کشف الغمّه، ج ۳، ص ۱۳۴ به نقل از ابن طلحه و در ص ۱۳۵، به نقل از کتابى که در زمان نگارش نام آن فراموشش شده، جلأ العیون، ج ۳، ص ۱۰۷/ الصواعق المحرقه، ص ۲۰۴/ نور الابصار، ص ۱۶۱/ الصّراط المستقیم، ج ۲، ص ۲۰۲/ ینابیع المودّة، ص ۳۶۵ و الاتحاف بحبّ الاشراف، ص ۱۷۰-۱۶۸٫

۷- قومس = کومش، نام ناحیه وسیعى واقع در ذیل کوه‏هاى طبرستان، در بین رى و نیشابور   مى‏باشد، قصبه مشهور آن دامغان است. شهرهاى معروفش بسطام و بیار است و برخى سمنان را نیز جزو این ناحیه دانسته‏اند – فرهنگ فارسى معین.

۸- بخشى است از شهرستان سبزوار – فرهنگ فارسى معین.

۹- اعیان الشیّعه، ج ۲، ص ۳۳٫

۱۰- مراجعه شود به حاشیه بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۹۲٫

۱۱- دلائل الاًّمامة، ص ۲۱۳-۲۱۲/ بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۵۹/ اثبات الوصیّة، ص ۲۱۵٫

۱۲- مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۳۱۷٫

۱۳- موسى مبرقع فرزند امام جواد علیه السلام سه سال متوالى هر روز صبح به در کاخ متوکّل مى‏آمد و به او اجازه ورود نمى‏دادند و مى‏گفتند خلیفه کار دارد. روز دیگر مى‏آمد مى‏گفتند خلیفه مست است و به همین منوال گذشت تا متوکّل کشته شد – بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۴، به نقل از ارشاد مفید.

۱۴- محققّ متتّبع، شیخ على احمدى بر این است که چه بسا تاخیر در ملاقات مأمون با امام به این منظور بوده است که حرکات امام و روابط او را با مردم، در اول ورود به بغداد، تحت نظر داشته، ضبط کنند. و نیز به این جهت که تأخیر در ملاقات و به تعویق انداختن آن، نوعى سبک شمارى و اهانت به شمار مى‏رود چنانچه متوکّل چنین کرد و زمانى که امام هادى علیه السلام را به سامرا فراخواند، او را در محلّ مخصوص ضعفا و فقرا، منزل داد. نتیجه این استخفاف و اهانت این خواهد بود که طرف، خود را ضعیف و سبک ببیند، و در نتیجه در تعقیب اهداف و مقاصدش سست گردد.

 

منبع:

نگاهى به زندگانى سیاسى‏ امام جواد علیه السلام، علامه جعفر مرتضی عاملی، ترجمه سیدمحمد حسینی.

برچسب : ، ،
authorنوشته: admin dateتاريخ : آذر ۷م, ۱۳۸۷