۱

عشق شهدا به حضرت سیدالشهداء علیه السلام

به نقل از  http://13571122.ir

اخیرا کتاب جالبی به دستم رسید با نام «خط عاشقی» که شامل خاطراتی جالب و تکان دهنده است درباره عشق شهدا به حضرت سیدالشهداء(علیه السلام). چند خاطره آن کتاب را برایتان انتخاب و تایپ کردم…

* پست نگهبانیش افتاده بود نیمه شب. سر پست نشسته بود رو به قبله، و اطرافش رو می پائید. داشت با خودش زمزمه می کرد. نفر بعدی که رفت پست رو تحویل بگیره دید مهدی با صورت افتاده رو زمین. خیال کرد رفته سجده هرچی صداش زد، صدایی نشنید. اومد بلندش کنه

؛ دید تیر خورده توی پیشونیش و شهید شده…
فکر شهادتش اذیتمون می کرد، هم تنها شهید شده بود هم ما نفهمیده بودیم. خیلی خودمون رو خوردیم و ناراحت بودیم… تا اینکه یه شب اومده بود به خواب یکی از بچه ها و گفته بود: «نگران نباشید، همین که تیر خورد به پیشونیم، به زمین نرسیده، افتادم توی آغوش آقام امام حسین(علیه السلام) ….» «شهید مهدی شاهدی – راوی: همرزم شهید»

اردوی راهیان نور – اسفند ۱۳۸۴ – عکاس: سید روح الله

* هم مداح بود هم شاعر اهل بیت(علیهم السلام). می گفت: «شرمنده ام که من با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود…»
بعد شهادت وصیت نامه ش رو آوردند. نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم. سراغ قبر که رفتند دیدند به هیکلش کوچیکه. وقتی جنازه ش اومد، قبر اندازه ی اندازه بود، اندازه ی تن بی سرش…«شهید شیرعلی سلطانی – راوی: مداح اهل بیت حاج کاظم محمدی»

* یه دستش قطع شده بود، اما دست بردار جبهه نبود. بهش گفتند: «با یه دست که نمی تونی بجنگی، برو عقب.» می گفت: «مگه حضرت ابوالفضل(علیه السلام) با یک دست نجنگید؟ مگه نفرمود: “والله إن قطعتموا یمینی، إنّی احامی ابداً عن دینی”»
عملیات والفجر۴ مسئول محور بود. حمید باکری بهش ماموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل(علیه السلام) رو از محاصره دشمن نجات بده. با عده ای از نیروهاش رفته به سمت منطقه ماموریت.
…لحظه های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود: «مگه مولایمان امام حسین(علیه السلام) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم؟!»
شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست… «شهید شاپور برزگر گلمغانی»

* بعد از ۱۶سال جنازه ش رو آوردند. خودم توی گلزار شهدای قم دفنش کردم. عملیات کربلای۴ با بدن مجروح اسیر شد. برده بودنش بیمارستان بغداد. هونجا شهید شده بود، با لب تشنه.
بعد این همه سال هنوز سالم بود! سر، صورت و محاسن از همه جا تازه تر.
یاد شبای جبهه و گردان تخریب افتادم. بلند می شد لامپ سنگر رو شل می کرد همه جا که تاریک می شد شروع می کرد به خوندن: «حسینم وا حسینا…». می شد بانی روضه امام حسین(علیه السلام). آخر مجلس هم که همه اشکاشون رو با چفیه پاک می کردن محمدرضا اشکاش رو می مالید به صورتش… دلیل تازگی صورت و محاسنش بعد از ۱۶سال همین بود اثر اشک امام حسین(علیه السلام). «شهید محمدرضا شفیعی – راوی: حاج حسین کاجی»

* خیلی بی تابی می کرد، منتظر دستور حمله بود. پشت پیراهنش با خط قرمز نوشته بود: «یا کربلا، یا شهادت، یاحسین(علیه السلام) ما داریم می آییم». دستور حمله که صادر شد زدیم به دل دشمن. خیلی طول نکشید که عباس شهید شد. اونقدر آتیش دشمن شدید بود که مجبور شدیم عقب نشینی کنیم. بدن عباس ۴۰روز زیر آتیش دشمن موند. روز عاشورا بود که آوردنش…. «شهید عباس زمانی – راوی: محمد زمانی»

* ۱۵ روز بود که بیهوش افتاده بود روی تخت. گفتند به هوش اومده خودتون رو برسونید. با پدرش رفتیم بیمارستان. انگار داشت اشاره می کرد. تشنه بود. آب که به لبش رسید حالش عوض شد. شاید یاد تشنگی امام حسین(علیه السلام) افتاده بود. شروع کرد به «یا حسین» گفتن… بعد از ۱۵ روز بیهوشی این اولین کلمه ای بود که به زبون آورد. هنوز داشت یاحسین می گفت که شهید شد… «شهید حسین قلی پور اسحاق – راوی: مادر شهید»

* اومده بود مرخصی. نصفه شب بود که با صدای ناله ش از خواب پریدم. رفتم پشت در اتاقش. سر گذاشته بود به سجده و بلند بلند گریه می کرد؛ می گفت: «خدایا اگر شهادت رو نصیبم کردی می خوام مثل مولایم امام حسین(علیه السلام) سر نداشته باشم. مثل علمدار حسین(علیه السلام) بی دست شهید شم…»
وقتی جنازه ش رو آوردند، سر نداشت. یک دستش هم قطع شده بود، همون طور که دوست داشت. مثل امام حسین، مثل حضرت عباس…. «شهید ماشاءالله رشیدی – راوی: پدر شهید»

* شب عملیات اومد توی خاکریز شروع کرد به جنگیدن. مثل یه بسیجی ساده. قرار بود گردان سیدالشهدا بیاد کمکمون اما خبری نشد. فقط بیسیم چی شون اومد و گفت: «گردان نتونست بیاد.» علی تجلایی رفت برای بررسی موقعیت خاکریز بعدی. حدودا پانزده متر با ما فاصله داشت. دسید سر خاکریز. تا یه لحظه برای دیدن منطقه بلند شد، تیر خورد توی قلبش… آروم افتاد روی خاکریز. لحظه های آخر با دست اشاره ای می کرد… انگار آب می خواست، اما هیچکس آب همراهش نبود… آخه خودش سفارش کرده بود:
«قمقمه هایتان را پر نکنید، ما به دیدار کسی می رویم که تشنه لب شهید شده است…» «شهید علی تجلائی – راوی: همرزم شهید»

اردوی راهیان نور – اسفند ۱۳۸۴ – عکاس: سید روح الله

* عملیات والفجر مقدماتی احمد شهید شد. یک سال بعد توی عملیات خیبر، ابوالقاسم شهید شد. می گفت: «امام حسین(علیه السلام) توی کربلا برای اسلام ۷۲ تا شهید داد، حالا نوبت ماست…» وقتی همسرش علی تلخابی توی والفجر۸ شهید شد، گفت: «همه زندگیم فدای امام حسین… از خدا می خوام منم شهید شم…»
سال ۱۳۶۶ توی مکه، کنار خونه خدا، رفت توی صف اول مراسم برائت از مشرکین….
شد «شهیده حاجیه خانم کبری تلخابی – راوی: خاطرات شفاهی اقوام»

* خیره شده بود به آسمون. حسابی رفته بود توی لاک خودش. بهش گفتم: «چی شده محمد؟» انگار که بغض کرده باشه، گفت: «بالاخره نفهمیدم «إرباً إربا» یعنی چی؟ می گن آدم مثل گوشتِ کوبیده می شه… یا باید بعد از عملیات کربلای۵ برم کتاب بخونم یا همین جا توی خط بهش برسم…»
توی بهشت زهرا که می خواستند دفنش کنند، دیدم جواب سؤالش رو گرفته. با گلوله توپی که خورده بود روی سنگرش… «شهید محمد شکری – راوی: همرزم شهید»

* امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند «حاج آقا آقاخانی». روحیه ی عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق، شهدا رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمدها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم. هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد… از سرش بریده ش صدا بلند شد: «السلام علیک یا اباعبدالله»

* می خواستم برم کربلا زیارت امام حسین(علیه السلام). همسرم سه ماهه حامله بود. التماس و اصرار که منو هم ببر، مشکلی پیش نمیاد. هرجوری بود راضیم کرد. با خوم بردمش. اما سختی سفر به شدت مریضش کرد. وقتی رسیدیم کربلا، اول بردمش دکتر. دکتر گفت: احتمالا جنین مرده… اگر هم هنوز زنده باشه، دیگه امیدی نیست، چون علائم حیات نداره…
وقتی برگشتیم مسافرخونه، خانم گفت: من این داروها رو نمی خورم! بریم حرم. هرجوری که می توانی منو برسون به ضریح آقا. زیر بغل هاش رو گرفتم و بردمش کنار ضریح. تنهاش گذاشتم و رفتم یه گوشه ای واسه زیارت.
با حال عجیبی شروع کرد به زیارت. بعد هم خودش بلند شد و رفت تا دم در حرم. صبح که برای نماز بیدارش کردم، با خوشحالی بلند شد و گفت: چه خواب شیرینی بود! الان دیگه مریضی ندارم! بعد هم گفت: توی خواب خانمی رو دیدم که نقاب به صورتش بود، یه بچه ای زیبا رو گذاشت توی آغوشم.
بردمش پیش همون پزشک. ۲۰دقیقه ای معاینه کرد. آخرش هم با تعجب گفت: یعنی چه؟ موضوع چیه؟ دیروز این بچه مرده بود. ولی امروز کاملا زنده و سالمه! اونو کجا بردید؟ کی این خانم رو معالجه کرده؟ باور کردنی نیست، امکان نداره!؟
خانم که جریان رو براش تعریف کرد، ساکت شد و رفت توی فکر…
وقتی بچه به دنیا اومد، اسمش رو گذاشتیم: محمد ابراهیم. «محمدابراهیم همت – راوی: پدر شهید»

* عید اون سال با شب ولادت آقا امام رضا(علیه السلام) یکی شده بود. توی سنگر بچه های لشگر ۳۱ عاشورا جشن گرفته بودند. آخر مراسم نوبت من شد که بخونم. دست به دامن آقا قمر بنی هاشم شدم. عرض کردم: «ارباب شما مزه ی شرمندگی رو چشیدید. نذارید ما شرمنده خانواده شهدا بشیم.»
فردا صبح از بچه ها پرسیدم: «رمز حرکت(تفحص) امروز به نام کی باشه؟» فکر می کردم چون روز ولادت امام رضاست همه می گن: «امام رضا(علیه السلام)» اما حاج آقای گنجی گفت: «یا اباالفضل(علیه السلام)» گفتم: «امروز ولادت امام رضاست…» گفت: «دیشب به آقا ابوالفضل متوسل شدیم، امروز هم به اسم اون حضرت می ریم تا از دستشون عیدی بگیریم…»
دست به کار شدیم. بعد از چند دقیقه اولین شهید پیدا شد. خوشحال شدیم. اسم شهید هم روی کارت شناسایی ش بود هم روی وصیت نامه ش:
«شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام محمدباقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان»
بچه ها گفتند: «توسل دیشب، رمز حرکت امروز و اسم شهید با هم یکی شده.» بی اختیار به زبونم جاری شد که اگه اسم شهید بعدی هم ابوالفضل بود، اینجا گوشه ای از حرم آقاست.
…داشتم زمین رو می کندم که دیدم حاج آقا گنجی و یکی دیگر از بچه های سرباز پریدند داخل گودال. از بیل میکانیکی پیاده شدم. …خیلی عجیب بود! یک دست شهید از مچ قطع شده بود. پلاکش رو که استعلام کردیم گفتند:
«شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام محمدباقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان….» (راوی: محمد احمدیان)

این کتاب با قطع جیبی توسط انتشارات «ناظرین» و «آرام دل» چاپ شده است.
مراکز پخش این کتاب(آنطور که پشت جلدش نوشته شده):
تهران، میدان انقلاب، خیابان کارگر جنوبی، خیابان شهدای ژاندارمری، مجتمع ناشران کوثر. تلفن: ۶۶۹۷۱۶۹۷
قم، خیابان ارم، بعد از پاساژ قدس، طبقه فوقانی داروخانه نصر. تلفن: ۷۷۳۹۰۱۲ – ۰۲۵۱

خط عاشقی ادامه دارد و بزودی، خاطرات عشق شهدا به حضرت زهرا(سلام الله علیها) و امام رضا(علیه السلام) را هم منتشر می کند. گردآورنده خط عاشقی، حاج حسین کاجی(رزمنده اهل قم) است.

شادی روح شهدا صلوات

سید رضا چهل اخترانی

seda

One Comment

  1. واقعا داستانهای زیباس است
    دستتون درد نکنه
    اکر اشکالی نداشته باشه جند داستان را برداشتم
    خدا خیرتون بده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *